تبليغاتX
**عاشق2010**


**عاشق2010**



!!!قرار نبود چشماي من خيس بشه!!!












آدرس وبلاگ جديدم:

http://untitled017.blogfa.com


دانلود نرم افزار ؛بازي؛اخبار؛آموزش؛ترفند؛كدجاوا

ايران بيسيك گلچيني از بهترين هاي دنياي مجازي

http://iranbasic.ir


**بسم الله الرحمن الرحيم: صرفا جهت ياد خدا و دوري شياطين**


((وبلاگ تعطيل شد بريد پائين))


اين پست   ثابته   مطالب   جديد  پايينتر


welcome to my blog








نوشته شده در سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 15:26 توسط ehsan.nitro| |


به نام خدا

خوب بالاخره ميخوام كاسه كوزمو جمع كنم و برم 

خيالتون از دستم راحت شه ديگه

حال ميكنيد نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بيخيال

يكم از وب براتون بگم و خلاص

من اين وب رو سال 2009 ميلادي به عبارتي مهر 1388 زدم

موضوعش هيچ ربطي به ايني كه الان هست نداشت

فقط براي تست درستش كردم

بعدش شروع به نوشتن كردم

اما نه خاطرات

مثل همه ميگرفتم مطلب از اينور اونور كپي ميكردم(صادقانه ديگه، تعارف كه نداريم)

بعدش ديگه خاطراتمو نوشتم

سال 2010  منه ديوونه عاشق شدم؛

:دي

عاشق كسي كه خودش كسيو داشت و من نميدونستم

خوب اينم يه جورشه ديگه

خيلي دوسش داشتم

وحيده عزيزم

تا حالا اسمشو توي وبم نيورده بودم

باور كنيد الان كه يه لحظه اسمشو اوردم بغض گلومو گرفت

وحيده ، نفسم ،من تو رو با تموم وجودم ميخواستم

شايد اولش فقط  طالب يه دوستي  بودم

اما رفته رفته ديدم نه

دارم وابستت ميشم

عاشقت شدم

منه ديوونه عاشق تو.....

فكرشو كنيد همه ميدونستن اون خودش صاحاب داره

الا من كه عاشقش بودم

وحيده ، من هيچوقت نميتونم تو رو فراموش كنم

اسمو يادت توي قلبم هك شده

مگه پاك شدني؟

ها پاك شدني؟

اگه پاك شدنيه يكي بياد پاكش كنه....

وحيده نميدونم بهم فكر ميكني يا نه

من كه ديگه انقد شبا واست اشك ريختم يادم ميفته ، از اون شبا گريم ميگيره

نميدونم

واقعا نميدونم چرا ؟ چرا وقتي اسم و يادت مياد تو ذهنم بغضم ميگيره،  نتونم جلوشو بگيرم گريه ميكنم

قربونت برم

يعني يه روز حالم عوض ميشه؟

ميگذرم از تو

از تويي كه از من گذشتي

از تويي كه هيچي در مورد من نميدوني

ميگن خاطره ها هيچوقت پاك نميشه

پس  نميتونم فراموشت كنم

بگذريم

من  توي نت  از طريق اين وبلاگ دوستاي زيادي پيدا كردم

دوستايي كه با خيلي هاشون قهرم ؛ خيلي هاشون دوستم حتي از برادر هم بهم نزديك  ترن

اسم هايي كه يادمه رو ميگم:

مهدي سون:خيلي ميخوامش خيلي بهم لطف داشته دوست دارم

ميلاد هوشمندي:پسر خوبيه، خوشم مياد ازش، اميدوارم اونم همين حس رو نسبت به من داشته باشه

محسن مرادي: زياد باهاش شوخي كردم اميدوارم منو ببخشه،دوست دارم

پويا: خيلي وقته ازش خبري ندارم، بچه با معرفتي بود نميدونم چي شد كه يهو ميونمون بهم خورد

احسان امو:بچه خوبي بود، گر چه خيلي مغرور بود ولي دوسش داشتم؛ اونم منو دوست داشت، ولي ميونمون بهم خورد، بهم فحش داديم ولي خدا ميدونه كه تو دلم هيچي نبود همينجا ازش عذر خواهي ميكنم ، من بخشيدمش ، اميدوارم اونم منو ببخشه ،  منو ،پويا، احسان امو با هم در ارتباط بوديم و با هم ديگه هم ميونمون بهم خورد

بهزاد: دوست عزيزم تا عمر دارم فراموشش نميكنم، خيلي بهم لطف داشته و داره، من واقعا نميدونم خوبي هايي  كه بهم كرده رو چطوري ازش تشكر كنم، ميخوامت با تمام وجودم داداش، اميدوارم تو زندگيت موفق باشي، دلت پاكه داداشي، ايشالله همينطور بمونه.


مهدي آر تي: بچه با حاليه مثل هميم خوشم مياد ازش فجيح، ميخوامت دادا ايشالله با هم چند تا آهنگ بديم بيرون ملت كف كنن. در آينده زياد باهات كار دارم دادا:دي


داش جلال: از بچه هاي نيك روزگار، مخلصم، ميدونم سر نميزدي:دي گفتم كه اسمت باشه دادا


علي تيموري(علي ويكتور): گفتم ويكتور كه تو پستام لقبتو مينوشتم دادا باز نگي ويكتورو پاكش كني، فداش شم همش بهونه ميگيره ؛ هي سوال ميكنه، قربونت برم برو يه دايرة المعارف بگير ديگه :دي  نه انصافا ازش خوشم مياد بچه با مراميه، باهاش احساس راحتي ميكنم، داداش غصه نخور من غصه هاتو ميخورم جدي؛ انصافا اون شب كه دلت گرفته بود حالم بد جور خراب شده بود نمبينم غمتو داداشي


آقا مسعود: انصافا با حالي چه كنم  داستان زندگي تو گفتي برام البته نه همرو  خوشم اومد ازت نميدونم چرا چيزي به ذهنم نميرسه دربارت بگم ميترسم ناراحت شي البته خودمم نميدونم


انصافا بقيش تو خاطرم نيست زياد بودن از ياد رفتن از بس ما رو ياد نكردن

اين سه نفرم بچه محلمون هستن كه لطف ميكردن گهگاهي سر ميزدن

ميلاد نينجا: عسل من ، گاهي وقتا بد جور ميره رو مخم ولي خوب از اونجايي كه يه دوست نمونه هستم سعي  ميكنم به دل نگيرم، چند بار با هم بحثمون شد ولي به دل نميگيرم يه بارم با هم رفتيم دركه كوفتمون كردي يادت باشه ميلاد اين هيچوقت از يادم نميره اون روز رو ، از وقتي هم كه كافي نت رو زدي ديگه بساط آهنگ سازيو خوانندگيمونم جمع شد؛ خوش باشي

عليloser: انصافا خيلي ناراحت شدم از دستت يه چيز ازت خواستم آخرش ندادي بهم، ميدوني كه چيو ميگم؟ اون روز كه با هم رفتيم شهربازي يه عكس ازم انداختي، بد منو تو كف اون عكس انداختي يادت باشه آخر بهم نداديش ، دارم برات، منو باش كه فقط به رفيقام حال ميدم بيخيال اگه به خواهيم اين چيزا رو به دل بگيريم كه ....... علي lol ميخوامت .


محسن زاويه گرگري: آخ، چي بگم از خوبي هاش، اصلا با زحمات اون خاطرات اين وب شكل گرفت،فداي مهربونيات بشم رفيق، خدا خيرت بده ؛ ايشالله ليسانستم بگيري ؛ زنت بديم دادا ؛ ها ها ؛ هواي داش علي رو هم داشته باش ، تو ميتوني ، نه جدي من معتقدم تو به هر چي بخواي ميرسي چون دلت پاكه ؛ خيرخواهي برات آرزوي موفقيت ميكنم

خوب اينم از بكس نتمون

دخترا رو نميگم

بچه ها خوبي بدي ازم ديديد به بزرگواري خودتون ببخشيد

از دختر خانومايي كه اينجا دلشونو شكستم خيلي معذرت ميخوام باور كنيد من اصلا از اون آدماي اذيت بكن نيستم من هيچ وقت اوني كه بايد ميبودم نبودم؛ من اون كسي كه شما فكر ميكرديد نبودم.


از همه كسايي كه تا حالا اومدن وبم و منو تحمل ميكردن صادقانه ممنونم

دنبالم نگردين جدي نگردين

نميدونم بگم يا نه

من فقط ميخواستم عاشق2010 تموم شه ولي

اگه خواستين من اينجام

http://untitled017.blogfa.com/


ولي ديگه  عاشق 2010 نيستم .عاشق2010 مُرد.

عاشق2010 همينجا در تاريخ 1390/8/14 به پايان ميرسد

خيليا گفتن كه اينكارو نكن ولي تصميمم رو گرفتم

دوستان نظراي آخر  رو خصوصي نزارين ديگه ، لطفا عمومي بذارين

موفق و سرفراز باشيد

بدرود

nitro017@yahoo.com

www.facebook.com/Ehsan.nitro



 پ ن : عاشق2010 تموم شد 

يادتون باشه كه من همه جا هستم

حتي نميتونيد فكرشو بكنيد

**This is not the end of me**


نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 19:50 توسط ehsan.nitro| |


به نام خدا

اينم از lol شمار 2

:دي



امروز مدرسه حال داد انصافا

دو زنگ بيشتر كلاس نبوديم

يكي از معلما نيومده بود بعد كلاس ما رو با يه كلاس ديگه قاطي كردن

خيلي شلوغ شده بود

فاض ميداد بچه ها پارازيت مينداختن سر كلاس

يكي از بچه ها بادكنك اورده بود بادش  ميكرد بعد ولش ميكرد صداش ميپيچيد تو كلاس

آي حال كرديم امروزا

زنگ آخرم كه باباي

رفتيم خونه

بيخيال

آخ هوسه كوه كردم دوباره

ولي تو اين سرما كه نميشه رفت

ياد چند ماه پيش افتادم كه با بكسمون رفته بوديم ((دركه))

چه صفايي داد

انصافا تجهيزاتمون كامل بودا

همه چي داشتيم

ديگه خاطرشو تعريف نميكنم

چون بعضي ها ناراحت ميشن

:دي

البته كاري نكردم كه كسي بخواد ناراحت بشه فقط دوست ندارم كسي در موردم فكر بد بكنه

3 تا عكس از اونجا هم ميذارم واسه داداش بهزاد گلم

البته قديميه ديگه مال 4 ، 5 ماه پيش ميشه

بهزاد به مولا خاطر خاتم

رفيق

كاش تو هم اونجا بودي ميومدي باهامون دركه

بهزاد اين عكسا رو بياد اين كه تو هم باهامون بودي نگاه كن









ع من چرا جديدا غلط تايپي زياد دارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟




i lovelo   ali-victor

raziam azat

اينم يه lol گنده واسه علي ويكتور


lol


:D

نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 0:0 توسط ehsan.nitro| |


به نام خدا

نميدونم اين چند روزي چرا اينجوري شدم

خدا…

اصلا حس وحال خوبي ندارم

نميدونم

احساس خيلي بدي دارم

از خودم بدم مياد

ولي در حين حال بازم بايد خودمو دوست داشته باشم

اگه نداشته باشم واقعا بايد براي خودم گريه كنم چون واقعا غريب ميشم

چرا مسير زندگيم اينطوري شد؟

يه احساس هستش كه خيلي وقته باهامه

هه

نميدونم چرا حس ميكنم كه زياد نميمونم تو اين دنيا

بايد برم

دوست دارم برم سربازي

واي

اگه دانشگاه قبول نشدم حتما اينكارو ميكنم

فكرشو بكن من ميرم سربازي

ديگه نميام خونه

اصلا هم مرخصي نميگيرم

كه بيام خونه

ميخوام يه مدت دور از همه باشم

يعني اون روز كي ميرسه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شايد تا اونجا هم نكشم

هه هه

شايدم من بيشتر از همتون عمركردم

:دي

Lol

شوخي كردم باو

واي كه چقدر اين آلبوم جديد سياوش قميشي رو دوست دارم

مخصوصا آهنگ خيلي ممنون

 

 

 

خيلي ممنون

 

خيلي ممنون انقد آسون من و داغون کردي ...

 

                                             واسه احساسي که داشتم دلمو خون کردي ...

 

تو که هيچ حسي به اين قصه نداشتي واسه چي ...

 

                                             منو به محبت دو روزه مهمون کردي ...

 

همه عالم ميدونستن که بري ميميرم ...

 

                                             اما رفتي و همه عالمو حيرون کردي ...

 

خيلي ممنون واسه هرچي که آوردي به سرم ...

 

                                             خيلي ممنون ولي من هيچوقت ازت نميگذرم ...

 

من حواسم به تو بود و تو دلت سر به هوا ...

 

                                             با همين سر به هواييت منو ويرون کردي ...

 

من که با نگاهه شيرينه تو فرهاد شدم ...

 

                                            مگه اين کافي نبود که منو مجنون کردي ...

 

همه عالم ميدونستن که بري ميميرم ...

 

                                            اما رفتي و همه عالمو حيرون کردي ...

 

خيلي ممنون واسه هرچي که آوردي به سرم ...

 

                                           خيلي ممنون ولي من هيچوقت ازت نميگذرم ...

 

 

عاشق اين آهنگم

................................................................................

اي خدا هر زخمي ميخواي بده فقط زخم نارفيقي رو نده به من

خدا وكيليش خيلي نامرديه

اين همه به رفيقات حال بده، محبت كن اونوقت اين طوري  ب...نن تو حالت.

تقريبا 4؛5 روز پيش بود كه با يكي از رفيقام بحثم شده

ر...د به رفاقتمون

تو مغازشون بودم همونجا زدم بيرون

فعلا كه باهاش حرف نميزنم

اميدوارم اين پست وبمو خونده باشه

گرچه از اين معرفتا نداره بياد وبم

 احمق يه ذره عقل تو كلش نيست

همون شب ميخواستم تو وبم كلي فحش بنويسم به اين بخت بدم

ولي جلو خودمو نگه داشتم

خدايا هميشه ازت ميخواستم كه يه رفيق خوب بهم بدي

خدا

چي ميشه مگه؟

مثل خودم باشه حداقل

بيرون رفتنامون ، نماز خوندنمون؛ ورزش كردنومون

هيچ!!!!!!

خداوكيليش يه رفيق پايه بهمون نداديا

عيب نداره

 ميگردم يه دونه خوبشو پيدا ميكنم

:دي

خدايا راضي ام به رضاي تو ببينم مارو به كجا ميبري

.

اين دو سه روزي كه تهران كلي بارون اومد

رفتم تو حياطمون ؛ چشم به گلا افتاد خيلي باحال بود

قطرات بارون ريخته بود روشون خيلي خوشگل شده بودن

گفتم يه چند تا عكس ازشون  بذارم بچه هاي نتم فيض ببرن

lol






 






بدرود.........

نوشته شده در جمعه ششم آبان 1390ساعت 23:45 توسط ehsan.nitro| |


به نام خدا

از آدمايي كه از آدم تعريف ميكنند و بدون اينكه اين احساس بهشون دست بده كه انگار دارن پيش طرف مقابل كوچيك ميشن خيلي خوشم مياد . نه كلا مختص به خودم كلا دارم ميگم . نگيد بر حسب منافع خودش ميگه اصلا اين طور نيست.

من برا اين آدما احترام خاصي قائلم

آخه ميدونيد بعضي ها  هستند كه ميخوان يه همچين كاري رو انجام بدن قبلش فكر ميكنند كه اينكار به ضررشونه يا مثلا پيش خودشون ميگن طرفو دارن بزرگ ميكنند

يه دوستي هم دارم بنام بهزاد كه از بچه هاي همين نت هستش شمارمم داره  خلاصه با هم در تماسيم

البته از بچه هاي نت خيلي ها هستند كه شمارمو دارن

خلاصه اين داداش بهزاد خيلي دوست دارم چون جزء اون دسته از افرادي هستش كه الآن گفتم

همينجا ميخوام بگم كه خيلي خاطرتو ميخوام دادا ، اگه بعضي وقتا بهت جواب نميدم منو ببخش ديگه ،بهت كه گفتم.....

بگذريم

يه عكس هستش فك ميكنم مال تابستون پارسال يا دو سال پيش دقيقا نميدونم

قبل از هر چيز بگم كه همون طور كه از اسم وبلاگ مشخصه اين وبلاگ يه وبلاگ شخصيه

پس الكي نياين بگين كه چرا همش عكس خودتو ميذاري يا خود شيفته اي

وبلاگ كلا در مورد خودمه عكسام خاطره هام

حداقل چند سال ديگه كه سن و سالي ازموون گذشت ميامو اينا رو ميخونم و يه تجديد خاطره اي ميشه

فعلا

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 12:23 توسط ehsan.nitro| |


قطار میرود
تو میروی
تمام ایستگاه میرود
ومن چقدر ساده ام
که سال های سال
در انتظار تو
کنار این قطار ایستاده ام

و همچنان به نرده های

ایستگاه رفته تکیه داده ام



به  نام خدا

نقاشي كه مريم عزيز گفته بود براش بكشم

اميدوارم بدت نياد!!!



نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 17:44 توسط ehsan.nitro| |


به نام خدا


يادته؟

يادته  كه چقدر ميخواستمت؟

يادته يه روز غرورمو شكستم حرف دلمو بهت گفتم؟

يادته بهت گفتم تو چشام نگاه كن و بهم بگو دوستم نداري؟

ولي تو اينكارو نكردي

همش پائينو نگاه ميكردي

يادته رفتيم تو پارك؟

فقط داشتيم همديگرو نگاه ميكرديم!!!!!

با من حرف نميزدي

من احساسمو نسبت به تو گفتم ولي تو.....

هيچ وقت جوابمو ندادي

هيچ وقت!!!!

نميدونم اصلا دوستم داشتي يانه؟

ولي تو  براي من با همه دخترا فرق ميكردي

چرا؟

آخه چرا؟

نميدونستم....

به خدا نميدونستم bf داري

وگرنه شايد جرات عاشقت شدن رو پيدا نميكردم!!
من له شدم اين وسط...

تو...

آهاي تو!!!

آره باتوام.

تو منو آدم حساب نكردي...

نكردي.




اي دل ، ساده بودي كه شكستي .!! ساده بودي.....




نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 20:16 توسط ehsan.nitro| |


به نام خدا

سلام بروبكس

حال و احوال؟

بي معرفتا يه يادي هم از فقير فقرا كنين باو!!!!

بيخي

امروز مدرسه حال داد

زنگ اول كه واستاديم سر صف مراسم جشن بود به مناسبت تولد امام رضا

خيلي حال داد يه گروه با صفا اومده بودن يه پيرمرد بود خداييش خيلي باهاش حال كردم

دمش گرم كلي ما رو خندود

خدا هر چي ميخواد بهش بده

بچه هاش تو بيمارستانن خدا شفاشون بده  از شما هم التماس دعا داريم

خدايا هر كي هر حاجتي داره بهش بده

فعلا

اينم يه عكس از شهرستانمون  تو شماله

(روستاي زيباي الارز)


نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 16:1 توسط ehsan.nitro| |


به نام خدا

سلام بروبكس

حال و احوال

با درس و مشق چيكار ميكنين؟

:دي

خوب گفتم يه آپ بذارم دوستان زياد سوال كردن كه چرا آپ نميكني؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

از دوستان عزيزم خيلي خيلي تشكر ميكنم كه تا حالا بهم لطف داشتيد و به وبلاگم سر ميزنيد و همچنين امتياز ميديد

خيله خوب قبل از هر چيز :روي صحبتم با اونايي كه ميان وبم و يه مشت شرو بر مينويسن و هر چيزي كه لياقت خودشو خونوادشونه نثار من ميكنه فحش ميده و.....

خيلي ادعا ميكنين و شمارمو ميخواين خوب چرا از خودتون يه نشوني نميذارين آدرسي ميلي چيزي تا جوابتونو بدم؟

ترسوهاي كثافت يه مشت آشغال اينترنتي كه فقط فضاي مجازي رو اشغال كردين

من از ساير دوستان واقعا عذر ميخوام كه اين حرفا رو زدم

گفتم بنويسم و بخونن كه فكر نكنن خيلي حاليشونه

بگذريم

بعضي از دوستان هم گفتن كه  عكس از كچليات هم بذار تو وب

بايد بگم كه خيلي خيلي شرمندم

:دي

عكس b عكس

يه توضيحم راجع به نقاشي ها - نقاشي هارو خودم ميكشم پس دوستان ديگه سوال نكنن پليز!!


خوب بريم سر اصل مطلب

عروس خانم و آقا دوماد كه همديگرو پسنديدن  بريم سراغ مهريه

ع چي دارم ميگم من جو گرفت يهو فكر كردم وسط مجلس عروسيم

چرت گفتم باو  جنبه فان داشت فقط

شنبه كه رفتيم مدرسه

زنگ آخر كلاس رياضي داشتيم

معلم وارد كلاس شد بچه ها شروع كردن به مسخره بازي

هر كي يه تيكه اي ميپروند

يهو يه نفر يه صدا از خودش دراورد(دقيقا يادم نمياد چه صدايي بود)

همينجا بود كه معلم جنبش سوراخ شد

رفت ناظم مدرسه رو صدا كرد

ناظم اومد بالا

قبلا گفتم كه چه ناظم سخت گيري داريم

ناظممون گفت تا 5 دقيقه بهتون مهلت ميدم كه اون كسي كه صدا در اورد رو معرفي كنين وگرنه همتون با هم تنبيه ميشين

بعد از كلاس خارج شد

همين كه رفت صداي بچه ها بلند شد

همه ي بچه ها كه اظهار ميكردن كه ما نميدونيم كي بوود

5 دقيقه تموم شد اومد كلاس گفت خوب چي شد؟

هيچكس صداش در نيومد

گفت خيله خوب پس خودتون خواستيد

5 نمره از انظباط همتون كم ميكنم

معلم رياضي تون هم همينطور

فردا مياين مدرسه واي ميستين تو صف تا ظهر

يكي از بچه ها گفت آقا كيف كتاب نياريم

گفتش نه نميارين

فردا شد رفتيم مدرسه

همه بچه ها رفتن كلاس جزء كلاس ما كه مونديم تو حياط

ناظم اومد اسم فلاني رو خوند گفت بيا اينور فلاني رفت اونور گفت عامل اختشاش تو كلاستون اين آقا بود بقيتون بريد كلاس

ما هم كه كيف كتاب نيوورده بوديم

خلاصه اون روز هم كلاس بدون درس گذشت

امروزم كه رفته بودم مدرسه يارو واستاده بود تو سالن همينجور زول زده بود يكي يكي بچه ها رو داشت اسكن ميكرد

تا اينكه منو ديد گفت بيا اينجا يه لحظه گفتم بله گفت لطف كن ديگه اين شلوارو نپوش 

بهش اوكي دادم

عجبا ديگه بيش از حد گيرن

شلوار نازنينم ، شلوار مشكي عزيزم ؛ آخه چگونه فراق تو را تحمل كنم

بيخيال يه شلوار ديگه ميپوشم خوب

چيزي كه زياده شلوار

ولي از اين ميسوزم كه خيلي از بچه ها شلوار خط دار پوشيده بودن به اونا گير نداد

شايد واسه اينه كه شلوارم من زياد تو چشمه آخه سفيد؛ مشكيه( مشكيه با خط هاي سفيد) تو پست هاي قبليم يه عكس با اون شلوارم  انداختم خواستيد بريد ببينيد

خيله خوب ديگه چي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آهان يه چيز ديگه يادم اومد

پنج شنبه رفتم وليعصر (بيمارستان) واسه عيادت

نشستم تو ماشين سواري - عقب يه نفر ديگه ميخواست تا تكميل بشه جلو هم كه خالي بود

يعني آقاي راننده نياز به دو  تا مسافر داشت

چند دقيقه بعد ديدم 2 تا دختر اومدن يكي نشست جلو يكيشم نشست كنار من يعني كاملا چسبيده بود بهم

ماشين راه افتاد به پيچ جاده كه ميرسيديم راننده كه ميخواست دور بزنه دختره هي ميفتاد رو من يا من ميفتادم رو اون و از اين وضع اصلا راضي نبودم

خوب چه ميشه كرد؟

اينم يه جورشه ديگه

وسط راهم كه نميشد جاهارو عوض كرد

:دي

بيخيال

چند روز پيش هم يكي از دوستان عزيز به نام خاطره ازم درخواست كرد كه يه نقاشي براش بكشم منم نقاشي رو كشيدم و همينجا تقديمش ميكنم به خاطره عزيز اميدوارم كه خوشت بياد :




نوشته شده در دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 12:57 توسط ehsan.nitro| |


به نام خدا

سلام بروبكس

امروزم كه مدرسه ها باز شد

اه اه اه

ميخوام در مورد اولين روز پيش دانشگاهي (پادگان) بنويسم!!!!

 صبح ساعت 6 اينا بود كه بيدار شدم

صبحانه رو زديم تو رگ

آماده شديم بريم مدرسه

ايستگاه اتوبوس نشستم تا ماشين بياد

بله به به چه دخترايي هم هستن تو ايستگاه كه اونا هم ميخواستن برن مدرسه

البته چشام مثل هميشه درويش بودا ولي اونا نه!!!!!!

بيخي

سوار اتوبوس شدم

رسيدم مدرسه

آقا رفتيم تو

يه چند تا از بكس قديميمون رو هم اونجا ديديم

داشتيم با بكسمون صحبت ميكرديم كه.....

يه لحظه چشمم افتاد به كي؟

بله افتاد به دوست پسره  عشقم  كه ميخواستمش!!!

خيلي حالم گرفته شد

اونم اينجا درس ميخونه

از اين به بعد هر روز چشم تو چشم ميشيم

و من مجبورم كه قيافه نحسشو تحمل كنم

بيخي

بعد از كلاس بندي داشتيم وارد كلاس ميشديم كه ديدم واااااااااااااااي

مدير تو سالن واستاده

به من ميگه آخه اين چه مويي تو داري؟

مگه اومدي عروسي؟

واستا اون كنار تا به خدمتت برسم

حالا يه خورده به قول بعضي ها دستمال انداختيمو از اينجور حرفا كه فردا ميزنمو ما بقي

گفت فردا موهاتو با شمار 0 ميزني

گفتم خاطرتون جمع

رفتم كلاس  نشستم

اصلا حال نميداد جون شما

از بكس پارسال فقط دو نفر افتادن تو كلاس كه زياد باهاشون صنم ندارم

ناظم اومد كلاس نوبت اين بود كه به موها گير بده

كل كلاس به  جزء دو نفر كه اونا هم كچل كرده بودن رو گفت همه بلا استثناء موهاتون رو ماشين ميكنيد

مثل اين آقا(اشاره به همون كچله)

خوب ديگه نميشه اسمشو مدرسه گذاشت بيشتر شبيه پادگان

من از همين الآن صداش ميكنم پادگان

بگذريم

آخر زنگ گفتن بريد كتاباتونو تحويل بگيريد

اسم منو خوند

رفتم جلو كتابمو بگيرم

يارو گفت اين گردنبند چيه همين الآن درش بيار

گفتم بابا قرآنه در ضمن در نمياد (چون كوتاش كردم)

خلاصه كتابمو گرفتمو هرررررررررررررررررررري!!!!!

سوار ماشين شدم و اومدم خونه

بايد يكسال اين وضع رو تحمل كنم

البته خوب فقط يكسال ديگه تازه چهارشنبه پنج شنبه هم تعطيليم ؛ اميدي براي زندگي هستش:دي

آخر سال حالشونو ميگيريم!!!!!!!!!!!

حالا امروز هم بايد برم موهامو كچل كنم

آقا ما بريم گيم بازي كنيم

فعلا

اين عكس رو هم به پيشنهاد يكي از دوستان ميذارم تو وب(اين آخرين عكسي هستش كه با اين موهام انداختم)




نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 11:33 توسط ehsan.nitro| |


به نام خدا

امروز كه داشتم به كامنتاي وبلاگم يه نگاهي مينداختمو تائيد ميكردمشون نگاهم به يه كامنت افتاد


نوشته بود:به زودی وبلاگت هک خواهد شد توسط هکر اول ایران

خندم گرفته بودا!!!!

بابا من خودم يه پا هكرم اونوقت تو ميخواي منو هك كني دادا!!!!

:دي

بيخيال اصلا بيا هكش كن من از خدامه اين وبم هك  بشه برم رو وب جديدم كار كنم كه به اسم خومه


حالا

ديروز والا دهنمون س.... شد

با دوستم رفته بودم مدرسه ثبت نام كنم واسه پيش دانشگاهي

از اونجايي كه نزديك ترين مدرسه به خونمون پر شده بود و ديگه ثبت نام نميكرد

مجبور شديم بريم مدرسه هاي دور تر كه بايستي ماشين بگيريم بريم

دو تا مدرسه ديگه مونده بود كه بايد بهشون سر ميزدم

اوالين مدرسه كه رسيديم

رفتيم داخل مدرسه

به يارو گفتم ميخوام ثبت نام كنم

يارو هم خيلي قيافه خفني داشت:دي

گفتش كه برو فلاني برات امضاء بزنه  بردار بيار پروندتو تا برات توضيحاتو بدم

خلاصه امضاء رو گرفتيمو رفتيم پيش يارو

يه پسره ديگه هم اونجا ميخواست ثبت نام كنه

بهش گفت آقا من اينجا سخت گيري ميكنما  موهاتو بايد كاملا كوتاه كني . اصلا نبايد ببينم مدل دادي بهش خلاصه كاملا بايد ساده باشه

نگاهش افتاد به موهاي من كه افتاده بود رو چشام  گفت مثلا ما موهاي اين آقا رو به هيچ وجه قبول نميكنيم

تريپت بايد ساده باشه و  از اينجور حرفا

گفت كه مشكلي كه نداريد!!!

پسره هم كه رفته بود تو فكر به منم گفت آقا شما هم همينطور مشكلي كه نداريد

من كاملا سخت گيري ميكنم اگه دوست داريد ثبت نام كنم

خلاصه بعد از يكم فكر كردن گفتيم جهنم الضرر قبول

(قبول قبول هر چي كه گفتي قسم قبول راضي به مرگم قبووووووووول)

ثبت نام كن ديگه

خلاصه فرم ثبت نامو داد بهمون رفتم يه گوشه داشتم فرمو پر ميكردم

فرمو پر كردم يارو اومد فرم اون پسره رو گرفت  منم همينجا  نميدونم چرا يهو زد به سرم ! نظرم عوض شد كه اينجا ثبت نام كنم.

اصلا با يارو حال نكرده بودم

به دوستم گفتم بيا بريم از اينجا

گفت چي شده احسان؟

گفتم حال نميده اين مدرسه بابا از همين الآنشم معلومه چقدر ميخوان بهمون گير بدن بابا

دوستم گفت احسان خريت نكن بيا ثبت نام كن تموم شده بودا

منم كه تصميم خودمه گرفته بودم

فرمي كه پر كرده بودم رو مچاله كردم انداختم جلو در مدرسه

خلاصه راه افتاديمو رفتيم اون يكي مدرسه

وااااااااااااااااااااااي

چقدر پياده روي داشت از سر خيابون تا مدرسه

نيم ساعت تموم داشتيم دنبال مدرسه ميگشتيم

بابا از اين دخترا هم كه سوال ميكني جواب  نميدن كه سريع جو گير ميشن فكر ميكنن ميخوايم باهاشون دوست بشيم بابا فرهنگ داشته باشيد(خطاب به اونا) يه سوال كرديم جواب بديد اگه بلدي بگووو بلد نيستي بگو نميدونم  ديگه اين ادا اوسولا واسه چيه؟

ع ع ع ع

خلاصه مدرسه رو پيدا كرديم رفتيم تو مدرسه

دوباره يخورده با خودم فكر كردم ديدم نه بابا اينجا ديگه كجاست راهمو  دو برابر كردم

به دوستم گفتم بيا بريم همون مدرسه اوليه

كم مونده بود ديگه اين دوستم كتكمون بزنه هاااااااااااا!!!!!!!!

دوستم گفت الآن با چه رويي ميخواي بگي آقا منو اينجا ثبت نام كن؟

گفتم چاره اي نيست ديگه

خلاصه در حين راه رفتن داشتم يه دروغي سر هم ميكردم كه به طرف بگم

رسيديم مدرسه

رفتم به يارو گفتم ميخوام  ثبت نام كنم

گفت الآن پس كجا رفته بودي

گفتم كار واجب برام پيش اومده بود

از خونه برام زنگ زده بودن مادرم حالش بد شده بود

گفت : الآن انتظار داري من حرفتو باور كنم؟

نه يه لحظه خودتو بذار جاي من پشت اين ميز بايد حرفتو باور كنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفت فرمت كو

گفتم گم كردم

گفت پروندتو بده !!!

پروند رو دادم بهش

دوباره بهم فرم داد كه پر كنم

يهو چشم افتاد به سطل آشغال روي زمين

ديدم بله فرم ثبت نامم كه قبلش پر كرده بودم و انداخته بودم جلو در مدرسه تو سطل آشغاليه با كپي شناسنامم

آره خودش بوووود

واي چقد تابلو شده بودم

خلاصه فرمو پر كردمو

طرف ما رو ثبت نام كرد

سوار ماشين شديمو برگشتيم خونه

عجب روزي بود گفتم بنويسم تو وبم  تا  چند سال ديگه خواستم اينا رو بخونم يادم باشه

هي پير شديم رفت

فعلا تا خاطرهي بعدي____>>>>_____>>>>


نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 11:19 توسط ehsan.nitro| |


به نام خدا

ديروز بعد از ظهر با دوستم رفتم عكاسي كه عكس بندازم واسه ثبت نام پيش دانشگاهي

يارو گفت واسه كجا ميخواي گفتم واسه مدرسه

گفت با اين موها ميخواي عكس بندازي؟

گفتم كه يه كاريش بكن ديگه

گفت نميشه رو گوشي داري

يه دستي به موهام كشيدمو گفتم حالا بنداز بهتر شده يكمي

خلاصه عكسو انداخت

خدا كنه مدرسه قبول كنه عكسو وگرنه دوباره بايد برم عكس بندازم

بعد از اينكه عكسو انداختيم دوستم گفت احسان بيا بريم يه دوري بزنيم

گفتم باشه بريم پارك محل

رفتيم پارك نشستيم

حوصله خودمونم سر رفته بود ديگه

داشتيم فقط از خودمون عكس مينداختيم

بعد زديم رو ميز شطرنج يه حالي ميداد كه نگو 

بعد نگاهم رفت به خونه عشقم كه بهش نرسيده بودم

.

.

.

بد جور حالم گرفته شد

يه لحظه ساكت شدم

داشتم به اون فكر ميكردم

يعني اون قدي كه من به اون فكر ميكنم؛ .......اصلا تا حالا چند بار بهم فكر كرده؟اصلا بهم فكر ميكنه؟

خدااااااااااااا

بيخيال نميخوام دوباره قصه هاي قديميمو تعريف كنم چون حرفي واسه گفتنم نمونده

فقط نميخوام آدم بده باشم ___ نميخواااااااااااااااااااااااااااااااااااااام...

اينم يكي ديگه از اون نقاشي هايي كه به خاطر اون سر كلاس كشيدم

فعلا!!!!!!!!!!!!


نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 16:29 توسط ehsan.nitro| |


 

گفتم : تو ش‍‍‍‍ـیرین منی. گفتی : تو فرهـادی مگر؟

گفتم : خرابت می شـوم. گفتی : تو آبـادی مگـر؟

گفتم : ندادی دل به من. گفتی : تو جان دادی مگر؟

گفتم : ز کـویت مـی روم. گفتی :تو آزادی مگـر؟

گفتم : فراموشم مکن. گفتی : تو در یادی مگر؟


عكسا مال دو روز پيشه!!!!!!!!!!

حالا وريد پوسترشو چاپ وكنيد وفروشيد سودشو وخوريد!!!!

هه هه هه

چرت گفتم




نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 16:1 توسط ehsan.nitro| |


به نام خدا

سلام

ميدونم شده يه طومار و نميخونيدش

ولي واسه دل خودمم كه شده مينويسيم!!!

ميخوام براتون در مورد اون روز بگم

اون روزي كه منو عشقم كه بهش نرسيدم رفته بوديم پارك و با هم صحبت كرديم (البته به طور خيلي اتفاقي!)

هيچ وقت اون روزو يادم نميره ، هنوزم فكر ميكنم كه خواب بودم

بيخيال

اين ماجرا برميگرده به  اوايل عيد 90 سه چهار روز مونده به عيد

مثل بعضي وقتا همراه دوستم  نشسته بودم تو پارك (اينو بگم كه خونشون بغل پارك  يعني پارك وسط اون همه خونه هست)

منو دوستم همينطور كه رو صندلي نشسته بوديم يه دفعه ديدم عشقم از در خونشون اومد بيرون اون طرفتر هم رفيقش بود كه داش ميومد طرفش خلاصه همديگرو بغل كردنو .......

بعد با هم راه افتادن رفتن به قول خودشون كه داشتن ميرفتن باشگاه

منم فرصت رو غنيمت شمردمو گفتم برم هر چي كه تو دلم هست رو بهش بگم

خلاصه دنبالشون راه افتاديم

تا كه رسيديم به يه كوچه خلوت

دوستم گفت:احسان الآن فرصت خوبيه برو باهاش صحبت كن

منم گفتم باشه

دوستم از من جدا شد و رفت يه كنارگوشه اي منتظر من واستاد

منم داشتم ميرفتم طرفش

با هر يه قدمي كه برميداشتم قلبم تند تر از دفعه ي پيش ميزد

نزديكش شدم با يه صداي لرزون گفتم:ببخشيد ميشه  1 دقيقه باهاتون صحبت كنم

اول به حرفم گوش نداد و به راهش ادامه ميداد

دوباره همون جمله رو با عصبانيت و با صداي بلند تكرار كردم

دوستش گفت خوب يه دقيقه به حرفاش گوش كن ببين چي ميگه

واستاد

رفيقش ازمون فاصله گرفت

گفت:خوب گوش ميدم

گفتم:من ازت جواب ميخوام

گفت : من جوابتو خيلي وقت پيش بهت دادم

گفتم:من هيچ جوابي از تو نگرفتم

با يه صداي بغض آلود بهش گفتم :تو چشام نگاه كن و بهم بگو دوستم نداري

اين كارو نكرد

منم كه ميدونم اونم دوستم داره

بعد به دوستش گفت بيا بريم

10 يا 20 متر جلو تر نرفته بود كه اينهو فيلماي هندي پريدم جلوش گفتم:تو رو خدا جوابمو بده ديگه دارم ديوونه ميشم

بهم گفت:ببين من خودم يه نفرو دارم

من كه ميدونستم كيه!يكي از دوستام بود ، نا مرد بالآخره مخشو زده بود

بهش گفتم:اون يه نفر كيه؟

گفت:نميتونم بگم

منم اسم پسرو رو اوردم

اونم فهميد كه از ما جرا خير دارم

دوباره راه افتاد و رفت

منم همونجا مات و مبهوت واستاده بودم كه رفيقم اومد

بهم گفت:احسان چي شد ؟

گفتم :بازم نتونستم ازش جوابمو بگيرم

بي معرفت حداقل بهم نميگه بيخيال من شو ، دوستت ندارم، يه فحشي يه لنگه دمپايي چيزي بابا

اه

به دوستم گفتم : جون من بيا بريم دنبالش من اگه همين امروز جوابمو نگيرم بيخيال نميشم

خلاصه دوباره راه افتاديم دنبالشون

رفتيمو رفتيم تا كه رسيديم به يه پارك

اون دو تا نشستن رو صندلي

همون موقع گوشي رفيقم زنگ خورد و دوباره از من جدا شد فكر كنم دوست دخترش بود آره خودش بود.

منم همينجور واستاده بودم

تا اينكه بلند شدن رفتن

تو اون پارك يه  ديوار خيلي كوچيك بود كه مكان خوبي بود واسه حرف زدن

رفتن اونجا منم دوباره رفتم طرفشو دوباره از اون جمله ها و .......

رفيقش گفت خوب بشين اينجا باهاش صحبت كن ديگه اينجا كه كسي نميبينه

خلاصه قبول كرد

رفيقش هم رفت رو سبزه ها نشست

منو اون رفته بوديم تو چشاي هم چه لحظه اي بوووود هنوزم باورم نميشه يعني اون الآن روبه رومه؟

خلاصه از 100 در صد با هم بودن 80 درصد داشتيم همديگرو نگاه ميكرديم

براش در مورد اينكه چقدر دوسش دارمو چه شبا كه براش گريه نكردمو و.... گفتم

اونم داشت گوش ميداد

البته بايد بگم كه من سر كلاس يه دفتر كه از قبل انتخاب كرده بودم و برميداشتم و هر روز كه ميومدم سر كلاس  به عشق اون نقاشي ميكردم از اون نقاشي هايي كه تو پست قبليمم گذاشته بودم نقاشي هاي عشقولانه!!!!

آره وقتي كه كار دفتر تموم شد يعني ديگه برگه اي نمونده بود واسه نقاشي كردن تصميم گرفتم كه بدم بهش البته هفت هشت روز قبل از اين اتفاق دفترو بهش دادم تو آخرين صفحه هم يه نامه براش نوشتم.

خلاصه دفترو داده بودم به دوستم، دوستمم داد به دوست دخترش كه اونم داده بود به عشقم

چند روز بعد دوستم بهم زنگ زد گفت :احسان دفترو پس داد

البته ميدونستم كه قبول نميكنه چون واقعا شرايطش با دختراي ديگه فرق ميكنه كه در ادامه بهتون ميگم قضيه از چه قراره

آره گفت دفترو پس داده ولي يه چيزي  تو صفحات آخرش برات نوشته (به قول خودمون نامه نوشته)

خيلي خوشحال شدم وقتي اين حرفو زد همش دلم ميخواست بدونم چي برام نوشته

نامشم وقتي كه صحبتام تموم شد آپلود ميكنم و تو آخراي همين پستم ميذارم تا بخونيد

كجا بوديم كجا رفتيم بابا تو پارك بوديما!!!!
برگرديم به پارك

خلاصه نوبت اون بود كه صحبت كنه!!!

گفت ببين من واسه (اسم پسره) خيلي سختي كشيدم حالا هم نميخوام از دستش بدم حتي بابام هم قضيه منو اونو ميدونه (اينجا بايد بهتون بگم كه مشكل اصلي اينجاست_ باباش آخونده  وهمين منو...... آخه خيلي ضايع هست ديگه دختره يه روحاني دوست پسر داشته باشه بعد فردا بياد با يه نفر ديگه )همين باعث شد كه ديگه من زياد اصرار نكنم و ديگه تا الآن قضيه رو دوباره شل بگيرم.

البته البته اينم اضافه كنم كه تو صحبت هاش گفته بود : تو بگو اول من (اسم پسره ) رو چيكار كنم ؟ بعد اونوقت بيا در اين مورد صحبت كنيم

منم كه نميتونستم بگم ولش كن بيا با من كه

 گفتم: نميدونم خودت يه كاريش بكن

با خودم گفتم ديگه هيچ حرفي نمونده اين وسط

بهش گفتم شمارمو داري؟ گفت نه ندارم

گفتم يه بار كه خودم بهت دادم يه بارم (همون دوست دختر دوستم) بهت داد

گفت كه گمش كردم

گفتم يادداشت ميكني شمارمو؟

گوشيش رو دراورد

شمارموبهش گفتم و اونم خداميدونه سيو كرد يانه؟

بهش گفتم امشب منتظر زنگت ميمونم يا اس بده!!!

گفت : نه نميتونم اين گوشي مال مادرمه(آخه گوشيش تو زمستون كه داشت برف بازي ميكرد از دستش افتاد و سوخت اضافه ميكنم كه  اين اطلاعات رو دوستم از دوست دخترش گرفته و بهم داده)

منم كه ديدم ع اينطوريه !!!!

بهش گفتم: كه من يه گوشي اضافه دارم ميخواي بهت بدم؟

گفت : نه مرسي!!!!!

بعد يكي از سيم كارتامو از جيبم دراوردمو دادام بهش گفتم اين پيشت باشه

 قبول نميكرد خيلي ميترسيد ولي من اصرار كردم اونم سيم كارتو از دستم گرفت

گفتم پس امشب ميتوني اس بدي؟؟؟ گفت نميدونم سعيمو ميكنم

خوب معلومه كه نميده

خلاصه از هم خداحافظي كرديمو جدا شديم از هم

بنده خدا ها رو از باشگاه  رفتن هم انداختيم ديگه باشگاه نرفتن

حالا من داشتم دنبال دوستم ميگشتم

ديدم بله آقا داره مخ ميزنه اونور پارك

نامرد همچينم باهاشون گرم گرفته بودا

سن مامانمم داشتن (يعني اينكه بزرگتر از خودمو يودن)

به زور به زور دستشو گرفتم گفتم بيا بريم

خلاصه اون ساعت تموم شد

رفتيم خونه

بعد از ظهر بود كه زدم از خونه بيرون

رفته بودم پيش يه دوست ديگم

داشتيم با هم به قول معروف ميصحبتيم كه گوشيم زنگ خورد

برداشتم ديدم بله خودشه با همون سيم كارتي كه بهش داده بودم زنگ زده بود

(بدبختي اون سيم كارتم 40يا 50 تومن بيشتر شار‍ژ نداشت)

خلاصه گوشي رو برداشتم

- سلام

- سلام

- خوبي ؟

- مرسي تو خوبي؟

- منم خوبم

- ما هنوز خونه نرفتيم

- كجاييد؟

- فلان خيابون_ ببين من ميخواستم بهت بگم كه : من، من نميتونم.........

همينجا بود كه بدبختي شارژشش تموم شد

منم كه از شانس بدم شارژ نداشتم

پريدم رفتم يه شارژ خريدم

زنگ زدم ديدم خاموشه

بعد از اون  روزها  و روزها زنگ زدم ولي خاموش بود

چه شانس بدي

يعني چي ميخواست بگه؟؟؟؟؟؟

هنوزم كه هنوزه تو كف اينم كه چي ميخواست بگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آخرش هم جوابمو نگرفتم!!

تقصير خودمه اين همه بلا سرم بياد حقمه چون خودم دير جنبيدم اگه زود تر از اون پسره بهش ميگفتم كه دوست اارم ؛ عاشقتم ؛ مطمئنا اون الآن مال من بوووود.....

دوستان اگه كسي رو دوست داريد حتما بهش بگيد و خجالت نكشيد شايد او از شما خجالتي تر باشه و عاشق تر

اين جمله من نيستا !! تو اينترنت خوندم

كه من هيچوقت روي همچين كارايي رو ندارم بدبختي

و اين بود ماجراي اون روز!!!!!!

 

 

 

اينم نامه اي كه ته اون دفتره برام نوشته بود قربون دست خطش بشم

 

نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 0:0 توسط ehsan.nitro| |


میخوام پست بذارم !!!

نمیدونم چی بذارم!!!!

آخه چی بذارم!!!!!!!!

حوصلم سر رفته!!!!

اصلا آف میشم

off line

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 20:14 توسط ehsan.nitro| |


به نام خدا

دیشب خوابم نمیبرد

برا همین قلم و دفتر و برداشتم شروع کردم به نقاشی کردن تو همون رخت خوابم خیلی تاریک بود زیر نور گوشی موبایلم کشیدمش امیدوارم خوشتون بیاد

و تقدیمش میکنم به دوست نتی جدیدم f@teme

امیدوارم بپسنده

ehsan

نوشته شده در دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 14:52 توسط ehsan.nitro| |


به نام خدا

امروز تولدمه

تولدم مبارك

تاحالا كسي برام تولد نگرفته

كسي هم تولدم رو تبريك نگفته

چه حس بدي

اين گل رو هم تقديم ميكنم به خودم و همه اونايي كه امروز تولدشونه

دوباره تولدم مبارك




نوشته شده در یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 16:19 توسط ehsan.nitro| |
طراح قالب وبلاگ Pichak.net